بابک امیری - کرمانشاه

 


                        عجب جاييست اينجا


دير گاهی يست خاکم مرده است
مثل قنديليست سرخ
نورهای فلکی
درظلمات خوابيده اند

وما وليکن ... گويی می بينيم
بيل و کج بيل و تيشه
در کارند هر لحظه خاکم را می شکافند
چه اندازه دارد انسان
متعارفه چيست ؟

چه هيجانی دارد ... آری
نوحه خوانی نالان ... ديدی ؟
کار من هم اين است ...
به خاموش شدن سوسوی چراغی ديگر
با کلمات ديگر گريه کنم ...

تابلوی پيشانی پاکمان مهر که خورده ...خدايا
برای ما هرروز مرثيه هايی هست که ... قلم زنيم
دائما اشک سرخ رنگی غمی دل شکن هست ... در نگاهمان

جوبکی کوچک ، تکه چوبی سخت
در جاده ای خشک وسوزان ...
که اون منزل و آخر راهی است
به در ياچه نيلگون ...

اری هست پرجوش و خروش
از تاب نمی ماند
زير پل ماهيها با طلابت وهياهو می خوانند
باشد آری باشد
من دگر نمی هراسم ، از نگاهای قعر قرونيها ...

همساز سايه سانان
هيات زندگانند ...مردگان
زندگی دوشادوش مرگ ، پيشاپيش مرگ
همواره زندگی ازان آنهاست حتی با مرگ
خانه را روشن ، روشن می کنند
و می ميراند ... همچون چراغی هميشه تابان
از منظر تمام آزادی ها می گذرند ...
آفرين بر شما که بدين سان ، جاودانه گشتيد ...

وما هم چنان دوره می کنيم
شب وروزهارو
هنوز ... بيادهايتان
اين غافله هايست ، چاوشی اميد نگر ...
بی گمان ما رو به وطن می برند ...

چه جايست اينجا
نسيمش بوی غم ، ميوه هاش طمع دارد
يک ناکجا آباد ... می خوام رها شوم
پرواز کنم ، آرام و ساکت ... خاموش خاموش
تمام حرف ها در قفس ...
سکوتی قرمز...

بابک امیری کرمانشاه.ا